• وبلاگ : دست نوشته هاي من
  • يادداشت : يه موضوع تازه
  • نظرات : 1 خصوصي ، 2 عمومي
  • ساعت دماسنج

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    سلام
    تپش قلبتان آسماني باد

    با دخترم در بازار قدم مي زنيم. با دستان کوچکش انگشتم را گرفته است. لحظه اي حواسش به سمت مغازه ها پرت مي شود. دستانش شل مي شود. آرام انگشتم را از دستش خارج مي کنم. همين طور دارد مي رود. مي ايستم نگاهش مي کنم. يک لحظه مي فهمد مرا گم کرده است. گيج مي شود. مبهوت، اين طرف و آن طرف را نگاه مي کند. شروع مي کند به گريه کردن

    .......................................
    دوستي، دخترکم را به بغل مي گيرد. اما او مثل مرغي که آماده پرواز باشد، دو دستش را به سمتم رها ميکند تا از دستانش ازاد شود. بغلش که مي کنم آرام مي گيرد.

    ...............................
    سر از مهر برميدارم. دو دستش را به گردنم حلقه مي کند. به سجده مي روم. مي خندد. با من پايين و بالا مي شود. سر از مهر برميدارم: الحمدلله

    نقل از وبلاگ داستان تپش قلب

    خانومي...

    جوابتو گذاشتم ، اگه دوست داشتي بخون

    و اونوقت...

    وفاداري
    اول عشق وعاشقي نگاهه

    ليلي و مجنون عصر ما